كد: 1249
تاريخ: 10/10/1394بازديد: 8473

حاشيه هايي از يک شب به ياد ماندني

ديشب برنامه که تمام شد، آنقدر درگير صحبت با حاج نادر و دو مهمان نوجوان برنامه بودم که فراموش کردم گوشي همراهم را از حالت بي صدا خارج کنم...

ديشب برنامه که تمام شد، آنقدر درگير صحبت با حاج نادر و دو مهمان نوجوان برنامه بودم که فراموش کردم گوشي همراهم را از حالت بي صدا خارج کنم. حاج نادر از برنامه خيلي راضي بود و مي گفت هم محتواي مباحث و مستندهاي انتخابي و هم ريتم برنامه خيلي تند و جذاب بوده است. از استوديو که بيرون آمديم هوا سرد و برفي بود، بچه ها براي بازگشت حاج نادر بايد آژانس مي گرفتند، اما ديدم ظاهرا قرار است همگي با پرايد برادر حاج کرمي (مدير توليد برنامه ثريا) که تنها ماشين نمره زوج ثريايي ها بود برگرديم. حاج کرمي را کنار کشيدم و با گلايه گفتم چرا براي حاج نادر ماشين نگرفتي، گفت براي صرفه جويي! گفتم بابا حالا اين مورد را از ليست صرفه جويي هات حذف مي کردي نمي شد! البته با در نظر گرفتن اوضاع مالي اقدام برادر حاج کرمي خيلي هم غير طبيعي نبود. با شوخي و خنده 5 نفري سوار پرايد 82 برادر حاج کرمي شديم که درمسير رفت به دليل نقص فني جزيي به سختي ما را به سازمان رسانده بود. براي مسير برگشت  البته نگران تر بوديم چون بايد براي رساندن مهمان عزيزمان و ساير بچه ها دور تهران را هم مي زديم. به حاج نادر که صندلي جلو نشسته بود و هنوز کمربند را نبسته بود به شوخي گفتم حاجي جان اين ماشين در اين هواي برفي با کمربند هم خيلي امن نيست، کمربند فراموش نشود!

 

بچه ها با شوخي مشغول گلايه و عذرخواهي ازحاج نادر و تعريف کردن مشکلات مالي ثريا بودند که بحث من و استاد طالب زاده به اينجا رسيد که اصلا رمز برکت برنامه تحمل همين مشکلات است و درک مشکلات مالي و سختي هاي مردم از نزديک و... کار جهادي يکي از مهمترين وجوه مميزه اش با شرايط عادي همين تفاوت در شرايط مالي و رفاهي است ...

 

 

با همين بحث ها به درب خروجي سازمان رسيديم. درب حراست، ما بايد پياده مي شديم تا کارت هاي مان را از حراست بگيريم و از گيت خارج شويم، هنوز سوار ماشين نشده بوديم که ديدم يکي ديگر از همکاران سازمان دارد با عجله و استرس من را صدا مي کند که فلاني بايد فوري با مدير شبکه تماس بگيري. دوباره رسيدم پيش ماشين و دنبال گوشي که ديدم از بچه هاي ثريا هم که در دفتر ثريا هستند با تلفن همراه حاج کرمي تماس گرفته اند که فلاني سريع تماس بگيرد با مدير شبکه کار فوري دارند. در ذهنم گفتم خدايا چه شده است! چه سوتي داده ايم، دوباره کي شکايت کرده است؟ تازه گوشي موبايلم را پيدا کردم ديدم يا خدا! هفت هشت تماس ازدست رفته در زمان بيست دقيقه اي پس از پايان برنامه دارم. ماشين دوباره راه افتاد. تماس هاي گوشي را ديدم چهار پنج تماس از شماره هاي ناشناس (بدون درج شماره) و بقيه تماس ها از آقاي شريعت پناهي سرپرست شبکه يک سيما و عزيزاني که دنبال پيدا کردن من بودند. دلم هزار راه رفت. به مدير شبکه زنگ زدم با هيجان گفت سلام با آقاي فلاني در دفتر رهبري (از مسوولان دفتر رهبري) تماس گرفتي و صحبت کردي؟ گفتم نه! چي شده گفت نمي دانم با شما کار فوري دارند. سريع با اين شماره تماس بگيريد و... تماس گرفتم، منشي برداشت و تماس وصل شد به آن بزرگوار! سلام و خداقوت و خوش و بش و تشکرهاي گرمي کرد و پس از اين مقدمات گفت آقا برنامه شما را ديده اند و پيامي داده اند که من به شما برسانم. از شدت هيجان داشتم قالب تهي مي کردم که ناگهان تماس قطع شد! به حاج کرمي گفتم ماشين را بزن کنار اخوي تا صحبت کنم. دوباره تماس برقرار شد آن برادر عزيز گفت متن را بنويس چون بعدا دوباره مي گويي برايم بخوان! حالا با استرس دنبال کاغذ و قلم مي گشتم ... حاج آقا بخوانيد آماده ام. و متن پيام شفاهي آقا را خواند و نوشتم:


"از قول من از ايشان تشکر کنيد، من امشب خيلي خسته بودم، نشستم اين برنامه را تماشا کردم، واقعا لذت بردم، هم آقاي طالب زاده، هم مجري جوان و هم سه فيلم کوتاهي که پخش شد جالب بود. از چند نفر اشخاصي هم که آنجا بودند (مهمانها) تشکر مي کنم."

 

آنقدر از متن پيام خوشحال شده بودم که زبانم بند رفته بود، گفتم اجازه انتشار دارم؟ گفت به هر حال پيام را به مديران سازمان و همکاران و دست اندرکاران برنامه و مهمانها که بايد برساني و براي رسانه اي شدن البته با روابط عمومي دفتر هماهنگ کنيد. تشکر کردم و خداحافظي. اول پيام را براي بچه ها و حاج نادر خواندم همه خدا را شکر مي کردند. حاج نادر هم خيلي خوشحال بود. در همان ماشين تلفني به مدير شبکه و مهمانان برنامه و کارگردان هاي مستندها پيام را رساندم. به عوامل و مديران جشنواره عمار هم پيام را پيامکي رساندم. هنوز ده دقيقه نگذشته بود که کلي تماس و تبريک و...سوال از صحت و سقم خبر. ديدم اين طوري نمي شود. با يکي از دوستان قديمي که در روابط عمومي دفتر رهبري مسووليت دارند و رابط روابط عمومي با برنامه ما براي دريافت فيلم هاي بيانات رهبري هم بودند تماس گرفتم ماجرا را گفتم و کسب تکليف کردم ايشان هم تبريک گفتند و نظرشان اين بود که رسانه اي کنيد در سايت ثريا و ...


از همان داخل پرايد، هم روي صفحه شخصي ام و هم روي سايت ثريا پيام را منتشر کرديم. به سرعت پيام پيچيد و تبريک دوستان و مديران سازمان و ...

 


 

حاج نادر را رسانديم درب منزل. حاجي گفت حکمت اينکه با هم با يک ماشين آمديم هم مشخص شد. قسمت اين بود که پيام را با هم بشنويم و .... چه شب به يادماندني بود... تمام بار فشارها و سختي هاي مسير چهار ساله را فراموش کرديم ... رضايت ولي و رهبرت و کسي که به عشق زمين نماندن حرفهايش سالها تلاش کرده ايم. رضايت کسي که به عشق لبخند رضايتش مجاهداني از همين ايران نه مثل ما در فضاي گرم و نرم استوديوها و مجموعه هاي فرهنگي بلکه در سرما و يخ بندان اين روزهاي سوريه و عراق و لبنان و يمن و ... در بيرون از مرزها همين حالا دارند سر مي دهند. سر مي دهند و مادران مقاومشان خود را هم فدايي رهبر مي دانند ... رضايت کسي که خار چشم همه مستکبران جهان و اميد مستضعفان جهان است... رضايت کسي که همه آرزوهاي استکبار را نه فقط در ايران، بلکه در عرصه منطقه و جهان اسلام نقش بر آب کرده است... با خودم فکر مي کنم آيا ما لياقت اين پيام و لطف و محبت آقا را داشته ايم؟ چه مسووليت سنگيني دارد اين پيام.
اين پيام البته تنها تقدير از ثريايي ها نبود. ثرياي ديشب نمايش برايند حرکت فرهنگي جوانان مومن انقلابي بود که از تهران تا دورافتاده ترين روستاها علم عمار را برافراشته اند. اين پيام، پيام يک فرمانده به همه سربازان رسانه اي و فرهنگي انقلاب اسلامي بود.  


رهبري که حالا در اين غربت فرهنگ و برهوت حمايت از کار فرهنگي جهادي خودش به ميدان مي آيد تا به طور مصداقي راه را که همان بازگشت به فرهنگ اصيل انقلاب اسلامي است، مشخص کند. رهبري که مثل هميشه به سربازان اين جنگ نرم اميد مي دهد و سنگ صبور دل هاي شکسته و زخم خورده ي آنهاست.

 


پي نوشت ها:
-  راستش را بخواهيد چند ماهي است که با جدي تر شدن مقاومت در سوريه و اهداي شهداي مدافع حرم، بچه هاي ثريا هم هوايي شده بودند و دلشان آنجا بود. يکي دو نفر از بچه هاي اصلي رفته اند براي جهاد و بقيه هم هوايي شهادت هستند. نمي دانستيم در اين موقعيت تکليف ما چيست و کجا اولويت حضور ماست؟ با اين موجي که شروع شده بود به شوخي به بچه ها مي گفتم فکر کنم آخرش بزرگترين دستاورد داعش تعطيلي ثريا باشد! با خودم مي گفتم تا يک ساله ديگه خودمان ميمانيم و حوض مان و آن موقع تکليف ما هم روشن است! اين پيام آقا انشاالله مابقي بچه ها را دلگرم مي کند و انشالله اگر لايق باشيم شهادت انتظار همه مجاهدان را خواهد کشيد تا وقتش برسد... اگرچه امثال حقير لايق اين حرفها نيستم. هرچند اين روزها سوريه و عراق هم جهاد رسانه اي مي خواهد...


-  الآن چند ماه است که در ثريا حقوق بچه ها را با تاخيرها و معوقات فراوان مي دهيم اين ماه هم با يک هفته تاخير تنها توانستيم 40 درصد حقوق بچه ها را بدهيم. همه بچه ها با هم به يک اندازه گرفتند تا فقط بتوانند اجاره منزل و قسط هاي عقب مانده شان را بدهند... اين داستان يک سال اخير ماست، خصوصا بعد از آن مستندهاي هسته اي و فشاري که آوردند و مجبور به تخليه مکان قبلي ثريا شديم و براي اجاره دفتر هم آواره و...

به هر حال هميشه با خودمان فکر مي کنيم جبهه است و مهمات و آذوقه نرسيده و يا پشت جبهه گير کرده است!... با همين وضعيت اما هر هفته يک برنامه زنده و يک مستند بلند (در حوزه اقتصاد مقاومتي و يا نفوذ) از ثريا روي آنتن شبکه يک رفته است. بچه ها مي گويند جنگ رسانه اي نبايد تعطيل شود، از شهداي هسته اي و شهدا و رزمندگان مدافع حرم و مادران و همسرانشان خجالت مي کشيم که اسم اين سختي ها را جهاد بگذاريم ... اين روزها خيلي از کارگرها هم وضعشان بهتر از ثريايي ها نيست، نمي دانم مديران فرهنگي و اقتصادي چقدر درک درستي از زندگي آنها دارند ... بگذريم شايد همين سختي ها رمز برکت کار بوده است. اخلاص برخي از بچه هاي گمنام پشت صحنه ثريا، ناتواني و ضعفهاي نفساني حقير را پوشانده است و خدا به کار برکت داده است.


-  ديشب آخر وقت يکي از مديران ارشد سازمان صدا وسيما که به ثريا لطف دارد و خودش هم يکي از سرداران جنگ نرم است، پيامک داده بود: "تبريک عرض مي کنم. خوش بحالتان که رضايت آقا را کسب کرديد. من هم افتخار داشتم که صداي ايشان را در تلفن در لحظه تشکر از شما شنيدم. بويژه عبارت "واقعا لذت بردم" ايشان را. مبارکتان باشد."


-  مدير شبکه يک هم ديشب آخر وقت تماس مجدد گرفتند و ضمن تشکر فرمودند که برنامه ديشب ثريا، براي پنج شنبه (امروز) بعد از خبر 14 بازپخش مي شود.  اين را هم بگويم که ديشب در شروع برنامه چون داشتم با مهمان برنامه صحبت مي کردم و يک دفعه متوجه پايان تيتراژ و شروع آنتن شدم چند تا تپق نافرم زدم و اساسا بخشي از حرفهاي ابتدايي ام يادم رفت.... آغاز بسيار بد براي برنامه اي که پاياني بسيار خوش به همراه داشت!


-  از همين جا از تمام مديران سازمان صدا و سيما که به ثريايي ها لطف دارند تشکر ويژه مي کنم و همين طور از مديران قبلي سازمان و همه عزيزاني که در اين چهار سال به ثريا لطف داشته اند؛ دعا کنيد که ثريايي ها و بچه هاي عمار و جبهه فرهنگي انقلاب قدر اين نعمت الهي و لطف حضرت آقا را بدانند، دعا کنيد تکليف سنگين تري که اين پيام بر دوشمان مي گذارد را زمين نگذاريم و شرمنده آقا و خانواده شهدا نشويم.